حرفای پنهونی من...
حقیقت های ناگفته...
این چند روز....
حسین بعد از اینکه پیام داد و اینجوری گفت اونقدر ناراحت شدم که توی خونه نمیتوتنستم نفس بکشم،اونقدر ازین حرفاش ناراحت و سرخورده و حس بدی داشتم،بهش زنگ زدم جواب نداد بهش گفتم میام محل کارت بازم جواب نداد...رفتم با ماشین در محل کارش،فقط خدا من رو رسوند،چشمام پر اشک بود و جایی رو نمیدیدم، رفتم پشت در بهش زنگ زدم، میخواستم برم تو نرفتم نمیشد برم به خاطر حسین،فقط پشت سر هم در ورودی محل کارش فقط گریه میکردم و داد میزدم،بالاخره حس
برچسب:
نویسنده: آرتمیس باقری
تاريخ: دوشنبه
23 شهريور
1405 ساعت: 4:30